تبليغاتX
.
وقت غروب... 
احساس جاری می شود در چشم هایم وقتی صدای آب، دلتنگی فراق را در جانم تازه می کند؛ ما دلمان را قرص کرده ایم به حضور تو؛ حتی اگر تمام سلام های ما هم بی پاسخ بمانند که نمی مانند ما هم خدایی داریم؛ همان خدایی که که وعده آمدن تو را به ما داد، همان خدایی که خواست شما پاک باشید و مطهر؛ زجه های عقربه های ساعت کشنده اند مخصوصا جمعه وقت غروب؛ پس تو کجایی بیایی همه ما آدم ها شبیه هم شویم؛ زلال، روشن، آرام. کاش می دانستم... (لیت شعری این استقرت بک النوی)

|+|
نوشته شده توسط مهدی بهاور در جمعه بیست و پنجم آذر 1390 و ساعت 16:48
ولیعصر... 
خسته که باشی از زندگی و روزمره گی؛ از بده بستان های رایج شهری که تو را دور کرده باشد از خودت و خدا، امید جمعه یک عید تکرار شدنی پیوندت می دهد دوباره به خودت و خدا. عبور می کنی از شاهراهی پر تردد، پر چراغ و از خیابان سرسبز زنده ای که نام آشنایی دارد. هر چهار راهی، هر پلاک و میدانی که به نام اوست و دل را می لرزاند این طولانی ترین راه شهر که به نام توست. اینک که از خستگی به امنیت خانه پناه می بریم و در خلوت مطبوع آن حضور تو را آرزو می کنیم، که تو باشی و ولایت کنی زمان را و ما در پناه تو روزگار را در استحاله ای نوین از سمت سیاهی مغرب به سپیدی طلوع پیوند بزنیم.

بیا و ببین که جاده ها اینجا به نام توست...

|+|
نوشته شده توسط مهدی بهاور در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390 و ساعت 21:30
به خاطر خودم... 
مرد جوانی پدر پیرش مریض شد و چون وضع بیماری پیرمرد شدت گرفت او را در گوشه جاده ای رها کرد و ازآنجا دور شد!!! پیرمرد ساعت ها کنار جاده افتاده بود و به زحمت نفس های آخرش را می کشید. رهگذران از ترس واگیر داشتن بیماری و فرار از دردسر روی خود را به سمت دیگری می چرخاندند و بی اعتنا به پیرمرد نالان راه خود را می گرفتند و می رفتند...

شیوانا از آن جاده عبور می کرد و به محض اینکه پیرمرد را دید او را بر دوش  گرفت تا به مدرسه ببرد و درمانش کند...

یکی از رهگذران به طعنه به شیوانا گفت: این پیرمرد فقیر است بیمار و مرگش نزدیک! نه از او سودی به تو می رسد و نه کمک تو تغییری در اوضاع این پیرمرد باعث می شود. حتی پسرش هم او را در اینجا به حال خود رها کرده و رفته است. تو برای چه به او کمک می کنی!؟

شیوانا به رهگذر گفت: من به او کمک نمی کنم! من دارم به خودم کمک می کنم...

اگر من هم مانند پسرش و رهگذران او را به حال خود رها کنم چگونه روی به آسمان بر گردانم و از خالق هستی تقاضای هم صحبتی داشته باشم!؟

من دارم به خودم کمک می کنم...

|+|
نوشته شده توسط مهدی بهاور در جمعه بیست و نهم مهر 1390 و ساعت 21:7
خدایا... 
همیشه گفته ام باران قبل از این که نعمت باشه یه بهونه اس برا دعا کردن؛ دیشب باران بارید دلم پر بهانه بود، زیر باران با تو عشق بازی کردم، دیشب زیر باران صدایت زدم، دیشب تک تک قطرات باران مژده آمدن آرزوهایم را می دادند.
|+|
نوشته شده توسط مهدی بهاور در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390 و ساعت 20:15
تمام این سی روز... 

تمام شد. به همین زودی ماه مهمانی خدا باز هم تمام شد. انگار همین دیروز بود که برای آمدنش خوشحال بودی و خودت را مهیا می کردی. هم ذوق داشتی از اینکه قرار است به مهمانی خدا بروی، هم کمی نگران بودی که نکند تاب نیاوری و طاقت گرسنگی و تشنگی را در این روزهای گرم تابستان نداشته باشی. البته اوایلش کمی هم سخت بود اما بعد برایت راحت تر شد. چقدر زود گذشت! می گویند وقتی به آدم خوش می گذرد حساب ماه و سال و روز را فراموش می کند. ماه مهمانی خدا هم همینطور بود. آن قدر به ما خوش گذشت که نفهمیدیم چطور تمام شد. اگر از این فرصت استفاده کردی که برنده تو بودی؛ ولی اگر ماه مهمانی خدا را در نیافتی خودت می دانی و فرصتی که از کف رفت. نگاه کن چمدانت را بستند و برایت گوشه در گذاشتند؛ یعنی اینکه می خواهند بدرقه ات کنند، باید بروی. مهمانی تمام شد. نه فقط برای تو بلکه برای همه تمام شد.آنقدر میزبان، بنده نواز بود که تو در همه این مدت فکر می کردی این ضیافت برای تو مهیا شده، ولی نه برای همه مهیا شده بود.به این مهمانی همه بندگانش دعوت بودند و حالا همه باید مهمانی را ترک کنند. دست من و تو نیست که بخواهیم زمان را نگه داریم. یادت هست روزهای اول تشنگی و گرسنگی سخت بود و ته دلت یک جورهایی دوست داشتی زودتر تمام شود، اما آن قدر خوب بود و خوب گذشت که حالا دوست داری عقربه های ساعت کندتر بچرخند. ته دلت می گویی کاش می شد بیشتر بمانیم. احساس می کنی این مهمانی تکه های وجودت را به آسمان وصله زد و حالا دوست نداری که تمام شود. دلت تنگ می شود برای سفره های افطار، برای ربنای پیش از اذان، برای دعاهای پدر، برای چراغ روشن آشپزخانه مادر که سحرهای تمام این سی روز به اتاقت می تابید. اما چاره ای نیست باید رهسپار شوی. فرصتی بود و تمام شد. باید بروی و یک سال دیگر با خاطره خوب این همه مهرورزی دلخوش باشی. اما ناامید نباش، میزبان برای روز رفتنت هم تدارک دیده، می خواهد به رسم بنده نوازی نیکو بدرقه ات کند. ببین برایت عید گرفته؛ یعنی اینکه شاد باشی. بخوری و بیاشامی و شکرش را بگویی و برای سال دیگر و مهمانی دیگر روز شماری کنی. عید سعید فطر مبارک!

|+|
نوشته شده توسط مهدی بهاور در دوشنبه سی و یکم مرداد 1390 و ساعت 14:39
چشم امیدم به دست تو...  

یا صاحب الزمان رمز ظهور تو ترک گناه و یکدلی و دعای ماست.
سلام مولای من، سلام معشوق عالمیان، سلام انتظار منتظران
می خواهم از جور زمانه بگویم ، می خواهم بگویم و بنویسم از فسادی که جهان را چون پرده ای فراگرفته اما زمان فرصتی است اندک و انسان آدمی است ناتوان.

|+|
نوشته شده توسط مهدی بهاور در چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390 و ساعت 1:4
ما چشممان به در است... 
روزهای اعتکاف فرصت بزرگیست روبروی خدا خودت را خالی کنی. دوست داری گوشه ای بنشینی گلوی گر گرفته ات را با ترنم دعای فرج خنک کنی و دم به دم خدا را شکر کنی که میان لب هایت نام علی را تکرار می کنی.

ما چشممان به در است. دنبال بهانه ایم؛ ماه بگیرد، خورشید غروب کند، صبح شود. مخصوصا وقتی به جمعه می رسیم بیشتر از همیشه دلتنگ آمدن تو می شویم. نگاهمان را به نگاه خانه ای گره می زنیم که روزی به آمدن ولی خدا روشن شد. حالا همان نگاه منتظر تحقق وعده حتمی خداست.

|+|
نوشته شده توسط مهدی بهاور در جمعه بیست و هفتم خرداد 1390 و ساعت 19:54
مادرم... 
دست هایت برای بوسیدن است

بانوی من

اردی_بهشت های سخت بی لبخند تو اردی _ جهنم میشد

حالا بخند

حالا که روزگار هنوز که هنوز است میخواهد کمرت را خم کند و تو باز مردانه ایستاده ای

پاهایت لیاقت فرش بهشت را دارد

و در دلت آسمان جاری ایست

تمام پناه من

چه شبها که گریستی و من ندیدم

چه شبها که دیدم و نفهمیدم

 و چه شبها که ندیم و نفهمیدم

اما هنوز لبخند توست که دنیا را شکوفه باران میکند

میان این همه سختی که به جانت ریخته ام

و به جانت ریخته ایم

بخند

که من شبیه توام و بی لبخندت ابر بهاری

همه چیز با تو همیشه آرام است

مادرم

|+|
نوشته شده توسط مهدی بهاور در جمعه ششم خرداد 1390 و ساعت 20:20
گام های مهربان... 
عجب روزگاری شده ؛ همین حوالی شقایق را فقط به جرم اینکه شما را دوست دارد شکنجه می کنند، این غاصبان حرمین شریفین. و حقوق بشر دروغ بلندی است که دجال ها خود را به آن آویزان کرده اند و هنوز که هنوز است دردهای آن روزگار مدینه روی سینه ما سنگینی می کند و ذهن خاک خورده ی دنیا منتظر یک رویداد عظیم و کوچه های بنی هاشم هنوز...

روزی صدای گام هایی مهربان از مسجد الحرام می آید و زخم های مدینه لب به سخن باز می کند.

شقایق غصه نخور ما پیروان مکتب فاطمه بهانه خلقتیم.

                           السلام علیک ایتها الصدیقه الشهیده فاطمه الزهرا علیها السلام

|+|
نوشته شده توسط مهدی بهاور در جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390 و ساعت 1:8
قطعه ای از بهشت... 
               بقیع ؛ بوی عطر ولایت می آید از خاک این قطعه از بهشت که جا مانده است روی زمین

     

|+|
نوشته شده توسط مهدی بهاور در چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390 و ساعت 13:27